تو مسافر عزیزی هستی که در دلم راه می روی
این را درختان بلوط راه آهن خوب می دانند
سوت می زنم و با خوشحالی از کنار قطارها می گذرم.




کودکم را شیر می دهم
گریه می کند
صبح یک فنجان شیر می نوشم
کودک خواب است
گریه می کنم.




از قاب بیرون آمد کودکی ام
موهایش بوی صابون های ازران قیمت می داد
چای نوشیدیم
یک نفر عکس یادگاری انداخت
کودکی ام دنبال چیزی بود توی گندمزار.




هرگز از خاطرم نمی رود
دل به دل راه دارد
این را روزی فهمیدم
که من و خدا
با هم روبرو شدیم و کلی خندیدیم.




نرگس برهمند